گمانم مانده این قصه، به ظهر روز عاشورا

و اسماعیل می آمد!

پدر وار و صلابت مند و محکم

از پسش بابا! نبی، راضی

و از یوسف گرفته صدق خواب خود

نه، یک بار و دو! بل بیش از توان خود

بیا بابا، بیا خنجر از آن تو

و این حنجر برای من

تو آسان خیز و آسان باش و آسان چشم برگیر از لقای من

به نام تو

خدایا! خانه ات آباد! شهرت امن

و فرزندان من راضی به راه تو، فدای تو

و دستانش نلرزیدند و

فکرش لحظه ای تردید

و قلبش لحظه ای تشکیک، هرگز

خنجرش را تنگ در آغوش بگرفته

فرود آمد، دو دستش

قلب، اما پر کشید از جان

و اسماعیل را از پشت لختی اشک

در آغوش چشمش درکشید آسان

که آمد این ندا

بابا! دلت از من نبرّیدی و خنجر هم نبریدش

ابراهیم دل داده ست، دلش را دورتر ها دست صاحب خانه بنهاده ست

باز خنجر را فرود آورد

اسماعیل؟ بابا!  راضی ای حالا؟

بیا قدری نمازی سجده ای بگذار و دل برکن از این دنیا

اسماعیل چشمان پدر بوسید و

او بار دگر خنجر گرفت و حلق اسماعیل می برید

پدر! قلب من از عشق خدا ی تو، به تو! ولله لبریز است

آیا خنجرت تیز است؟

سنگی از وسط خم شد

و بابا را خدا نگذاشت داغ این پسر بیند

ولی انگار پایانش نبود اینجا

گمانم مانده این قصه، به ظهر روز عاشورا

حسین آمد به میدان و علی اصغر در آغوشش

یقین، بی شک، پدر می خواند آیاتی ز قرآن بر در گوشش

علی! بابا! تو سرداری، تو میر من علمداری

ببین لشکر گزیده لب، نوا سر می دهد حال تو را اینک

که ابری بر رخ ماهی، عبای شاه روپوشش

بیا بابا، بیا خنجر! تو ای حنجر سپید من

عزیز من، امید من

نگاهم بسته جانت، بیا بابا به قربانت

خدایا! خون رگ های علی باشد به دست تو

که عالم بند هست تو

رضایم در رضامندی تو، آری به گفتار الست تو

که هم این اصغرم یارب

و هم من از ازل بودیم مست تو 

تبلیغ پنیر خرده در برابر تبلیغ رستاک

در اتوبان تبلیغ کنسرت رستاک را دیدم از دوستانم شنیده ام که هزینه بلیت این کنسرت حول و حوش 50 هزار تومان است. با خودم گفتم منی که از نظر مالی تامین هستم و نگران بالا و پایین شدن قیمت ها نمی شوم نمی توانم چنین هزینه ای را تقبل کنم پس این تبلیغ برای چند درصد مردم زده شده است. مگر تبلیغات برای معرفی محصولات نیست؟

خب آقای سرمایه داری که بیلبورد ها را اجاره میدهی برای تبلیغ ها، حالا که باید تمام مردم هر روز در اتوبان همت ببینند که کنسرت رستاک فلان روز برقرار است و عده قلیلی هم قرار است بروند و از اجرای زنده شان لذت ببرند. خب! قبول! این را همه فهمیدند. می شود حالا پنیر خرده هم تبلیغ کنی، پای مرغ هم، فروشگاه های لباس دست دوم فروشی را! هم تبیلغ کنید. خب بگذارید همه مردم هم این چیز ها را ببینند. نه کسی از پنیر خرده خریدن احساس حقارت کند و نه کسی فکر کند که اوضاع شهر همان خانه های دوبلکس  سریال های صدا و سیما است.

تنها افسوسم این است کاش نسل ما همان اول انقلاب هم بود، قطع به یقین نمی گذاشتیم این انقلاب به دست شماهایی بیفتد که تمام روحیه انقلابی گری، قناعت را در این دو دوره 8 ساله حکمرانیتان از بین بردید.


 پی نوشت: مدتی است گیر داده م به تبلیغات اتوبان ها. انگار ویترین سرمایه داری ای است که مدیران ما را در برگرفته!

تولد رییس جمهور انقلابی مبارک!  

از آن زمانی که وارد دنیای سیاست شدم چه در برخورد با نظرات عوامانه تئوریزه شده در تاکسی­ها و یا نظرات تخصصی گفته­شده در مطبوعات و رسانه­ها، هیچ وقت نتواستم به سیاستمداری دل ببندم و او را از صمیم قلب دوست بدارم و همیشه­ی خدا هم به سینه چاکان خاتمی در دبیرستانمان غبطه می­خوردم که به راحتی قربانش هم می­رفتند!

احمدی نژاد را به خاطر اقتدارش در مجامع بین المللی می­ستایم. به خاطر این که بازگو کننده جملاتی از حضرت امام است که بعد از ایشان و به غیر از رهبر معظم انقلاب، از هیچ سیاست مداری نشنیده­ام، دوست دارم. احمدی نژاد را به خاطر اعتماد به نفس عزت­مند انقلابیش، در مساله رژیم اشغالگر قدس و طرح مساله هلوکاست تحسین می­کنم و همچنین از حاضر جوابی­هایش لذت می­برم.

جناب آقای دکتر احمدی نژاد، رییس جمهوری که شبانه روزت برای آنان که امام یک مویشان را با تمام کاخ نشینان معاوضه نمی­کرد؛ می­گذرد. تولدت مبارک.

رییس جمهورِ ملت ایران، خدا قوت!


پی نوشت: مسائل اصلیِ زیادی برای افتخار کردن به رییس جمهورمان وجود دارد، مسائل فرعی را بزرگ نکنیم.