پاییز و امید
این روز ها پاییزش مثل پاییز زمان مدرسه مان نیست! آن وقت ها هر جا که پا میگذاشتی صدای خرد شدن برگ های رنگارنگ پاییزی را میشنیدی آن وقت بود که می فهمیدی که این سوز سرما و ریختن برگ ها حکایت از زمستان ِ آینده دارد و برف قشنگ سفیدش. اما حالا باید دنبال یک برگ خشکیده بگردی بلکه پا رویش بگذاری و تمام خاطرات گذشته برایت زنده شود. خاطرات زمانی که لحظه لحظه ش به امید ِ به آینده گذشت.
سر به زیر راه می روم. دنبال برگ زرد خشکی می گردم بلکه صدای آشنایی را به گوشم برساند. پیدا می کنمش پای چپم را تکیه گاه قرار می دهم قدم بلندی بر میدارم و پای راستم را طوری روی برگ می گذارم که تمام ش قرچ صدا بدهد یاد پاییز هفت سالگی م می افتم، وارد حیاط دبستان می شوم حیاطی که پر است از دختر های هم سن و سالم. گونه بعضی ها تر، چشم بعضی ها به خنده سرمستانه بسته و سوی نگاه بعضی از شیطنتِ نهفته در ذاتشان براق است. فضا فضای امید است. قرار است همه مان با سواد شویم، قرار است بتوانیم مثل آدم بزرگ ها تمام روزنامه ها را بخوانیم حتی اخبار اقتصادی ش را.
راه می روم و الفبا را از بر میخوانم. الف ب پ ت ... پایم ناخواسته می رود روی یک برگ خشک دیگر و صدای آشنایش مرا می برد به پاییز دوره دیگری. امتحان ورودی مدرسه را قبول می شوم و وارد سالن ورودی مدرسه راهنمایی می شوم. احساس می کنم غرور نوجوانی ای سر تا پایم را گرفته که هنوز که هنوز است مزه اقتدارش زیر زبانم است. نوجوانی شده ام برای خودم که تمام رسانه ها از من حرف می زنند، قرار است همه بتوانند حرف های کودکانه م را که لعاب بزرگی گرفته اند بفهمند، قرار است بزرگتر ها کم کم مرا در جمع خودشان بپذیرند. دوران عاشقی های کودکانه، دوران راهنمایی، دوستی های ساده ای که باید در آن سیب ها را نصفه نصفه خورد.
کم کم احساس استقلال اضافه می شود به اقتدار نوجوانیم، اولین تجربه عضویت در گروه، من بودم و فاطمه و زهرا و ... برگ بعدی زیر پایم قرچ صدا می دهد. دوباره حواسم حسابی جمع ِ پاییز می شود حالا که وارد دبیرستان شده م حسابی احساس بزرگی میکنم. دیگر کم کم مدرسه تمام است و معلم ها هم حسابی مرا مسئول می دانند حتی کم کم بعضی از معلم ها درباره تشکیل زندگی آینده با ما حرف می زنند، حسابی بزرگ شده م ، حسابی امید به آینده دارم . قرار است بروم دانشگاه ، قرار است 18 سالگی گواهینامه رانندگی بگیرم. قرار است فکر کنم، نظر بدهم. نظرم تاثیر گذار و منطقی باشد. قرار است دیگر اطرافیانم روی من حساب کنند و کارهای بزرگی را دست من بسپارند.
قرار است ... چند برگ روی زمین کنار هم افتاده است، می ایستم پاهایم را یکی بعد از دیگری روی زمین می گذارم و بلند می کنم. خدا را شکر کوچه خلوت است وگرنه مردم چه میخواستند بگویند درباره دختری که ایستاده میان برگ ها و بازی ش گرفته است. پاییزِ دانشگاه با تمام پاییز ها فرق دارد، پاییز دانشگاه اصلا بهار است، خوش رنگ و گرم و زیبا. آدم وقتی دانشجو می شود بالقوه یا خانم مهندس است یا خانم دکتر. آدم وقتی دانشجو می شود به این فکر میکند که آیا می تواند رییس جمهور هم بشود؟ به این فکر میکند که کدام یک از طرح های اجرایی ش به درد کدام از یک از وزارتخانه ها می خورد. آدم وقتی دانشجو می شود پتانسیل این را دارد که مصلح جهانی شود! واحد ها را یکی کی پاس میکنی، از هر استادی درسی میگیری، گاهی به سرت می رسد صنعت و دانشگاه را به هم مرتبط کنی و گاهی هم می شنوی که به حرف هایت بخندند. دوست داری تمام دنیا را عوض کنی، دوست داری تمام آدم ها را آگاه کنی.
دوست داری .... تمام برگ های زیر پایم خورد شده اند، ریزِ ریز. حتی یک قدم هم جلو نرفته م. وقتی می فهمی تمام آن کار هایی که دوست داشتی انجام دهی یا به خاطر جیر اجتماع یا به خاطر ناتوانی خودت از انجامشان سرباز زدی یاد تمام این پاییز های پر امید می شود خوره ای به فکرت. دیگر دوست داری حتی از کنار برگ ها بگذری حتی دیگر یک برگ را له نمیکنی.
راه می افتم می خواهم از کنار برگ ها بگذرم اما ناخودآگاه یک صدای آشنا باعث می شود زیر پایم را نگاه کنم. برگ زرد درخت، شکسته است و من میفهمم پاییز نمیخواهد من ناامید بمانم. هر چه باشد این همه برگ، این همه خاطره، آن همه امید باید سرانجامی داشته باشد. باز دنبال برگ ها می گردم و دنبال آدم هایی مثل خودم چرا که می دانم آدم هایی که هنوز قدم هایشان را بلند می کنند تا برگ ها قرچ صدا کنند آدم هایی هستند که هنوز تسلیم نشده اند.
