پدرم

می گویند اولین قهرمان کودکان، پدر هایشان هستند و همان ها می گویند وقتی کودک بزرگ تر می شود و می فهمد و می یابد، پدر دیگر برایش قهرمان نیست یا بین قهرمان های شناخته شده دیگر نام آوری ش چنگی به دل نمی زند.

اما خدا را شکر!

پدرم برای من همیشه قهرمان بوده و هست. خدا را شکر که این مردِ قوی گفتار ِ درست ایمان، همیشه اعجاب مرا برانگیخته و دلِ مرا قرص کرده است.

باید بگویم، ایمانم را از او دارم و شیوه فکر کردنم را و اینکه از هیچ کس نخواهم جز خدا، را او به من آموخته است.

تنش هیچ گاه به ناز طبیبان نیازمند مباشد و همچنین وجودش آزرده گزند که امید و تکیه گاه قبیله ای است مردِ نازنین تمام روز های من.

 

پی نوشت:

خدا صبر بدهد به فرزندان شهدا ... 

شهرستانی ها هم آدمند!

قم بوستانی دارد به نام نجمیه، که سر درش زده اند ورود مجرد ممنوع! 

از یکی از فلافل فروشی های بیشمار، خرید می کنیم و وارد می شویم. ساعت ده دقیقه به ده، یعنی دقیقا ده دقیقه بعد از ورودمان، یک آقایی که باید مسئول پارک باشد، سوت می زند که پاشو برادر! تعطیله!

برایم قابل باور نیست که یکی از دو سه تا بوستان قم که تازه خانوادگی هم هست ساعت ده تعطیل شود، با احساس حقارتی که تمام وجودم را پر کرده است -به خاطر اینکه این رفتار با شهروند درجه چندم تهرانی هم نمی شود- بلند می شوم و دنبال همسر راه می افتم. می گویم بگذار کمی میان این سبزه ها که دورش حصار کشیده اند تا واردش نشویم راه بروم بلکه دلم راضی شود که کمی اختیار دارم! 

قم فضای سبز مناسبی ندارد.

چهار راه هایش چراغ قرمز ندارد.

سینمای خوبی ندارد با توجه به اینکه تنها یک سینما دارد.

بوستان هایش- پارک های کوچک درون شهر- وسیله بازی برای بچه ها ندارند. 

حتی آب حوضی که برای تزئین اطراف حرم وجود دارد و فواره های اوج گیر دارد، بوی گند می دهد.

این ها را منی که تازه سه ماه است به قم آمده ام می بینم. 

و این تبعیض ها را منی که از تهران به قم آمده ام حس می کنم ...

مگر کودکان قم، نیاز کودکان تهران را ندارند؟

یا مگر شهروند های قم، ایرانی نیستند؟

و می دانم همین گونه است حال تمام شهر های ایران و نمی دانم این تهرانی ها چه گلی به سر مملکت زده اند که هر بار که وارد تهران می شوی برایشان فرحی نو تدارک دیده اند. 

کاش وزیر کشور بودم ... 

پی نوشت

قدیم ها منِ خبرنگار موقع مصاحبه با یک خانم شهرستانی می پرسیدم آیا شهر شما امکانات مناسبی برای گذران اوقات فراغتتان دارد؟ 

به قدیم برگردم خجالت می کشم چنین سوالی بپرسم چون امکانی نیست که کیفیتش را بتوان سنجید. 


شاید بشود مفید بمانم



ما نسلی بودیم که نه گوشی دستمان بود و نه تبلت به خاطر همین کتاب دست گرفتیم! خیلی هم خوب شد که کتاب خوان شدیم چون با یک دنیا تجربه ای که هیچ وقت عمر کوتاهمان کفاف نمی داد روبرو شدیم. 

کتاب خوانی، نویسندگی را هم در پی دارد، هر کس دوست دارد شخصیت های دنیای مخصوص به خودش را جان بدهد و بنویسد و اثرش بماند مانند تمام آثاری که می خواند.

فکر نمی کنم یک کتابخوان هیچ وقت بدون نوشتن فکر کند مفید است! 

مدتی است احساس می کنم چیزی کم دارم از دیگرانی که به دلایل کاری مجبورم وبلاگ هایشان را پیگیری کنم، فکر می کنم نکند نوشتن از یادم رفته است، حتی یک سوژه داستان نویسی توی ذهنم بود که پیچیدگی اش به گمانم آن را دور تر از دسترس من برده است و من دو روز است تلاش می کنم یادم بیاید دخترکی که در باران راه می رفت را می خواستم به کجا برسانم.
 
اینکه وبلاگ جدید بزنم هم فایده نداشت که این فقدان را پر کند چون تا بیاید و خواننده جذب کند و یک نفر اعلام وجود کند که خوانده است، زمان زیادی می برد که نیاز آنی مرا برای آگاهی از جانداری هویت کتابخوانیم رفع کند. 

در هر صورت دو خط نوشته ام که بگوید هستم اگر چه با شرایطی جدید، حتی اگر چه خانه دار شده باشم اما هنوز هستم.

اگر چه باید رفت ...