عاشقانه کوتاهی برای یه حبه قند
عروسی پسند همه را به رقص و آواز وا می دارد اما همین خوشی ظاهری پسند که غم بزرگ جدایی از قاسم است، همین حبه قند می پرد بیخ گلوی دایی و تمام!
یک پدربزرگ مهربان است این دایی، هم زندگی پسند را نجات می دهد هم زبان پسرک ترسان را باز می کند. مرگش مثل وجودش برکت دارد. مرگی که پسند را به قاسم می رساند، مرگی که قاسم را می کشاند تا جلوی رفتن پسند را بگیرد.
روضه بخوان برای زینب (س)، شما هم صداقت و سلامت روح را در این صدا می بینید؟
شما هم روح جاری را در تک تک شخصیت های یک حبه قند می بینید؟
هق هق ناصر و خنده دوقلو ها را؟
شما هم همراهی و خنده های خواهرانه اش را با تک تک سلول های بدنتان احساس کردید؟
و اضطراب مادری را که تنها ذکر مصیبت عظمی می تواند سختی اش را بشکند و آب چشمانش را جاری؟
باید عاشقانه نویسی را برای کتاب ها و فیلم ها پی گرفت.
دیگر شماره اش از دست منِ عاشق در رفته است.
هر کس تا هفته آینده یه حبه قند را ندید، دیگر این وبلاگ را باز نکند.
