حراج
خواب دیدم
تسبیح هایم را حراج کرده ام
نشسته ام سر بازار
دانه های تسبیح می فروشم
به هیچ
به ارزنی، گندمی، جوی
و فریاد می زنم
پدرم هم گندم می خرید
حتی از شما! آقا، خانم، مسافر، مقیم
خواب دیدم تسبیح هایم را فروخته ام
اما نخ هایش را نه
مشتری هم داشت
پدرم در بهشت می خندید
راضی بود؟
پی نوشت
1- سلام
2- آمدید نبودیم، شرمنده ![]()
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر ۱۳۸۸ ساعت توسط ریحانه ذوالفقاری
|