تبليغاتX
کیمیای قلم

من نشسته سر به زیر و فکر در گلو

صبح اول سه ماه دیگر است

فصل تازه ای است

برگ ها به رنگ سبز

شاخه ها به دست باد

لطیفه ایست این هوا مثال صبح بامداد

حسودی ام شروع شده است

به رنگ رنگ نوبهار و

رنگ راکد خودم

کجاست موج رفته ام؟!

دوباره بازگردد و هیاهویی به پا کند

بهار فصل تازه ای است

ولی برای پنجره

برای خاک

چرا مرا کسی ز خواب خوش صدا نمی کند؟


پی نوشت : بهار بی اختیار و به جبر، زودتر از موعدش آمده است ولی ما به اختیار ...

بهار

+ نوشته شده توسط ریحانه ذوالفقاری در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 و ساعت |

- احمد هیچ می­دانستی علی بن موسی الرضا(ع) امام گنجشکان هم هست ؟

- چه می گویی سلیمان! کفر نگو، گنجشکان که اختیاری ندارند که امام بخواهند ، پیشرو بخواهند ، نشنیده ای یسبح لله ما فی السموات والارض

- احمد ، کفر نمی گویم ، به چشم خود دیدم. اگر به چشم خود نمی دیدم شاید باور نمی کردم. دیروز در مزرعه، با امام نشسته بودیم. ایشان سخن می گفتند و من گوش می دادم. من خیره ی چشمان امام و حرکت لب هایش بودم و به چیز دیگری توجه نداشتم ، حالت زیبای چشمانش و سخنان حکیمانه اش، مرا مبهوت کرده بود . خودت ، خوب می دانی که دقتِ نظر امام مثال زدنی است.

- راست می گویی، هر آن چه انجام می دهد ، فکر و دقتش تمام و کمال متوجه آن است. خب بعد چه شد ؟

- ناگهان دیدم لب هایش از حرکت ایستاد، نگاهش، به روبرویش جلب شد . من گمان کردم، امام در حال فکر کردن است. مدتی صبر کردم و چون دیدم این حالت ادامه دارد ، من هم به جایی که نگاه امام معطوف آن بود ، برگشتم . باورت نمی شود احمد ! گنجشکی آن جا بود .

احمد در حالی که می خندید گفت :

- چرا باور نکنم سلیمان ! باغ محل رفت و آمد گنجشکان است.

- نه احمد، آن گنجشک مثل دیگر گنجشکان نبود، بال بال می زد، مضطرب بود، گویی داشت با امام سخن می گفت، واقعا هم چنین بود، امام به جانب من رو کردند و پرسیدند، که آیا می دانم گنجشک چه می گوید، من اظهار بی اطلاعی کردم، فرمودند: ماری به لانه گنجشک آمده و جوجه هایش در خطر است، این عصا را بگیر به آن خانه برو و مار را بکش. من عصا را گرفتم و به خانه ای که امام به آن اشاره داشتند رفتم. متعجب بودم، نه این که بگویم حرف امام را باور نداشتم، خب این واقعه، واقعه ای نیست که هر روز برای آدم اتفاق بیافتد و برایش عادی باشد. به سمت خانه که رسیدم و به داخل آن رفتم، دیدم ماری روی زمین در حال حرکت است و لانه گنجشک در گوشه ای از خانه قرار دارد، من با عصا بر سر مار زدم و آن را کشتم، قدری درنگ کردم، گویی می خواستم تمام این تصاویر، خوب به خاطرم بماند، تا آن که گنجشک آمد و بال و پر، روی جوجه هایش کشید و من هم دیگر به راه افتادم تا خدمت امام برسم . در راه بازگشت به خود می گفتم، اماممان پناه تمام مخلوقات است و ما بی اطلاعیم .

احمد چشمان پر اشکش را بست و قطرات زلال اشک بر روی گونه هایش روان شد، قدری گذشت تا احمد آرام گرفت و گفت :

سلیمان ، به خداوندی خدا قسم! چند روزی است، بچه کوچکم مریض است، به اندازه ای پول ندارم که بتوانم برایش طبیب بیاورم، هر چه کردم، هر راهی رفتم، نتواستم پول کافی بیابم، سلیمان از خجالت دارم آب می شوم، یک بار هم به فکرم نرسید خدمت امام برسم و مشکلم را طرح کنم، آن گنجشک خدمت امام رسید، اما من ، سلیمان ! طاقتم، طاق شده است، سینه ام تحمل این بار شرم را ندارد، چگونه پیش امام بروم، می بایست دست نیازم را اول به سوی او دراز می کردم در حالی که محضر او آخرین جایی است به آن متوسل می­شوم.

- احمد ، آرام باش. همان طور که گفتی او امام است، پیشرو و راهنما است، از ما انتظار ندارد ندانسته، بد نکنیم، از ما انتظار دارد، بعد از دانستن، دیگر بدی را تکرار نکنیم. برخیز ، برویم و عرض ارادتی به امام کنیم، دیدار رویش، آرامِ جان است و صوت زیبایش، بهترین نغمه جهان. برخیز احمد او بهترین خلق است بر روی زمین ، از بهترین خلق، بهترین کار ها می آید و بهترین کارها چیزی است که شاید به ذهن ما هم نرسد. برخیز احمد ببینیم امام برای گرفتاری تو چه حکمتی در نظر دارد .



پی نوشت: این مطلب در چارقد


+ نوشته شده توسط ریحانه ذوالفقاری در پنجشنبه هشتم اسفند 1387 و ساعت |

پدر آسماني ما، از همان لحظه اول به آسمان ها پر مي كشيد، اجازه اش داده بودند آسمان دلهايمان را درنوردد و او خود مي دانست كه از ما به خودمان مهربان تر است و ما هم .

هر كس او را به خود مي پنداشت . او با همه بود ولي تنها بود ، حرفهاي بي كسيمان را به جان مي خريد و جهالتمان آنچنان آزارش مي داد كه گويي ما از اوييم ، گويي از پدر به ما نزديكتر است ، دست مهربانش روي قلب هاي ما وگرماي  صداي گيرايش نزديكتر از رگ گردن . ما خود  نمي دانستيم وسعت فهمش را و مرگ تدريجيش را از بيكران جهلمان، تا ندا آمد طه ما انزلنا عليك القران لتشقي .

شرمندگيمان را شرمنده كرد ، در مسجدي آمد كنارمان نشست و ما كه مي شناختيمش به ناشناسي در ميان آدميان ، دانستيم آنچه خدا را خوش مي آيد بلند نشيني روح است نه جسم ، آنروز كه پدرمان دست كشيد روي سرمان ،آنروز كه مي دويديم تا  قربانيَش شويم با مهرباني اي كه زمين را به لرزه مي انداخت، گفت : ان اكرمكم عند الله اتقيكم .

بخشنده بود آن قدر كه ظرف دلمان هميشه لبالب عشقش بود و جان هايمان سيراب  زلال محبتش، ولي چيزي از ما نمي پذيرفت او هم جز محبتي، نه به خود، بلكه به محبوبانش و ما نمي دانستيم اين را مي گويد كه در مرداب جهلمان اين ريسمان محكم را از دست ندهيم.

من خود نمي دانم چه مي شود، آري به كدامين برتري مطمئن باشم كه در  سقيفه، دلم را به سلامت به مقصود مي رسانم، بابا جان با يك نگاهت، بيكران جهلم را هدايت باش .


+ نوشته شده توسط ریحانه ذوالفقاری در پنجشنبه هشتم اسفند 1387 و ساعت |

دورد بر گمنامان ، که حسرت دیدار امروزه شان بر دلم خواهد ماند .

درورد بر ایشان که به اندازه همه ی مادران شهدای گمنام ، مادر و به اندازه ی تمام فرزندان شهدای گمنام ، چشم به راه دارند .

درود بر ایشان که شایستگی گمنامی در این سرای نام را یافته اند .

درود بر لبخند های امروزه شان به ما و دست های چسبیده به دنیامان .

درود بر اخم نازنینشان به چهره گناه آلود شهر .

درود بر اشک چشمانشان که با نام حسین سرازیر است .

دورد بر دستانشان که بر سر آمده گان می کشند .

و درود بر جایگاهشان .

کاش پای رفتنم بود ، در گوشه ای از این شهر دری به آسمان گشوده اند و خوشا به حال آنانکه پای بر زمین اند و سر به آسمان کشیده و راز می شنوند و قهقهه مستانه .

خدایا ! حضور دوباره شهدا را بر ما دریغ نفرما !


+ نوشته شده توسط ریحانه ذوالفقاری در دوشنبه پنجم اسفند 1387 و ساعت |