یاد دارم آن زمان
خسته و شکسته دل
گوشه ای در بغل گرفته
دسته دسته غم
در کتاب اول
از دروس نوجوانیم
شعر تو بیان حال خسته مرا نمود
غنچه گفته بودی و برای من
گل شدی
با دل گرفته من
با صدای شعر تو :
" غنچه با دل گرفته گفت
زندگی لب ز خنده بستن است
گوشه ای درون خود نشستن است "
من به خشم
از درون گوشه سر بلند کرده
گفتم ای مدعی
زندگی رنگ آسمان که نیست
رنگ سبز هم
زندگی برای من گشته
پر ز درد و غم
در صدای خنده ای :
" گل به خنده گفت
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است "
من ولی کمی به فکر رفته
از تو اندکی ، فرصتی
برای فکر
برای دیدن دوباره
خواستم
رفتم و خبر ندادم و
تو پشت سر
من نگاه هم نکردم و
فکر هم
تو برای یاد من
مهر گفتی و دوباره
زمزمه :
" گفتگوی غنچه و گل از درون باغچه
باز هم به گوش می رسد
راستی تو چه فکر می کنی ؟ "
من و فکر ؟
رنگ زندگی بدون فکر هم سیاه بود
خود بگو ، تو چه فکر می کنی ؟
باز با همان نگاه مهربان و پاک
با دهان خنده ریز :
" من که فکر می کنم
گل به راز زندگی اشاره کرده است
هر چه باشد او گل است "
راست گفته بودی ای رفیق
رنگ گل گرفته بودی ای شفیق
باز هم بگو :
" گل یکی دو پیرهن
بیشتر ز غنچه پاره کرده است "
تا گذشت و من
با گذشت روزگار
نصفه پیرهن
به باد داده ام
رنگ سبز دیده ام
راز گفته ام
باغ بی گل و زمانه بی صدا است
...


