تبليغاتX
کیمیای قلم

دانشگاه برای ما بچه دبیرستانی ها ، جامعه ای کوچک بود که در آن خودمان را محک می زدیم و جامعه مان را ، انفعال خودمان و ظرفیت جامعه .

شادی هایمان بخش بخش بود و غممان مایه اتحاد :

 امتحان نیم ترم را بیاندازیم هفته بعد ؟

همه یک صدا : بله . این بود اتحادمان .

البته شادی دسته جمعی هم داشتیم . آن جا که استاد فیزیک 2 گفت : فرض کنید که این آقا باردار است ! عده ای آرام و در خفا ، بدون اینکه کسی ببیند و دیگری با صدای بلند خندیدیم .و استاد نمی دانم چرا بعد از این همه سال تدریس غم پرده دری میان ما سال اولی ها را نمی خورد ! خب خنده همیشه هم خوب نیست ، گاهی تخلیه شرارت است .

من بسیجی بودم و تو در انجمن اسلامی فعالیت می کردی . و بین ما دعوا بود . خب اگر دعوایمان بر سر ریاست جمهوری بود ، برویم و یک سال دیگر بیاییم و آشتی کنیم . ولی اگر دعوایمان سر مرام و مسلک و راه و روش بود ، ما که مسلمانیم و با نسبیت گرایی کاری نداریم . پس ، یا من درست می گفتم ، یا تو . یا هر کداممان بخشی از حقیقت را می گفتیم . چرا یاد نگرفتیم که دعوا نکنیم ، دلیل و منطق بیاوریم ؟ جامعه کوچکمان ظرفیت نداشت یا ما منفعل بودیم ؟

من به کلام تلخ تو برمی آشفتم و تو بر برآشفتگی من صدا بلند می کردی و ...

من در برنامه های تو شرکت نمی کردم ، مبادا عضو انجمن به حساب آیم و تو در برنامه های من شرکت نمی کردی که مبادا پرشوریش به حساب بسیج درآید و نمی دانستیم که خدا ، انجمن ما را برای زندگی کردن بسیج کرده است تا بدانیم کداممان خوب می کنیم و کداممان بد !

تو با استاد الکترونیک تبانی کردی و 18 شدی و من جان کندم و 13 شدم . فکر کردم با کدام استاد می توانم تبانی کنم که من 18 بشوم و تو 13 . ولی استادی که هم رنگ من بود ، اهل تبانی نبود ، تازه واحدش هم یک واحد از الکترونیک کمتر بود .

این تلخی نیست ، بیان خاطرات است . چرا که می دانم و می دانی برای ارشد بیش از تکیه بر معدل باید خواند و خواند .

هر چه بود ، گذشت . ما هر کداممان به جامعه واقعی رسیدیم و این جا هم یا روبروی یکدیگریم یا در کنار هم . ولی هر کجا که باشیم ، بیا پشت هم باشیم ولی نه با خنجر ! بیا به عنوان یک مسلمان ایرانی ، خواستار بهروزی ، سعادت ، موفقیت و عاقبت به خیری همدیگر باشیم .

چرا که جامعه بزرگ ما بخشی از یک جهان کوچک است !

 

 دانشگاه خواجه نصیر

  

+ نوشته شده توسط ریحانه ذوالفقاری در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 و ساعت |

 

دوست داشتم از نادر ابراهیمی بنویسم ، کسی که برای کتاب آتش بدون دودش به خود گفته بودم :کتابی که اشک به چشم می آورد در این زمانه ی هجو نویس ، غنیمت است .  کسی که درباره اش از مسئول غرفه انتشارات روز بهان در نمایشگاه کتاب پرسیدم : حالشان چطور است ؟ و او گفته بود : خوب است در منزل بستری اند .  ولی لحن نگاهش خبر از امروز می داد .

ولی دوست نداشم  به این زودی ها بنویسم : مرحوم ابراهیمی .

گفته بود :  هیچ چیز را برای همیشه در تعلیق نمی توانی نگه داری . بلور می شکند . زودتر شکستن آری ، دیرتر شکستن شاید . اما شکستن نقش بلور است . که معرکه , معرکه عبور است . ( از کتاب آتش بدون دود، ج اول  )

و من درک کردم که صاحب این قلم هم نامیرا نیست چرا که معرکه ، معرکه عبور است ولی افسوس خوردن که دردی را هم دوا نمی کند ،  ناگزیر است .

شاید بدانید که او چند سال مریض بود و برای دست به قلم بردن توان نداشت . چه زود پیر شده بود او که زبان کودکان و بزگان را یکجا می دانست !

راستی خودش گفته بود که :

این درد است که مرد را مرد می کند و جوان را پیر ، ماه و سال که کاره ای نیستند.  ( از کتاب آتش بدون دود، ج سوم  ) .

کاش می ماند و میر مَهنای دوغابی را به سرانجام می رساند .

  

پی نوشت :

* : با توجه به فعالیت سیاسی او قبل از انقلاب ، باید  او را مانند بسیاری از هم نسلانش آزاد شده ی امام عزیز دانست .

* : اگر کتاب " مردی که از فراسوی باور ما می آید " ( زندگی نامه حضرت امام ) نوشته نادر ابراهیمی را می دانید از کجا می توان تهیه کرد ، زکات العلم نشره ! ، خبری بدهید !

* : مردی در تبعید ابدی ( داستان زندگی ملاصدرا ) را نخوانده اید ؟  بیش از این درنگ جایز نیست ها !

* : برای شادی روحش فاتحه ای قرائت بفرمایید .

 

+ نوشته شده توسط ریحانه ذوالفقاری در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 و ساعت |

خدایا ! خدایا ! خدایا !  جوابی نمی دهی ؟ نشسته ام اینجا و استمرار ایمانم را بسته ام به جوابی

 که با صدای تو و  به زبان من ادا شود . نمی خواهم حرف های بزرگ تر از دهانم به گوشم بریزند که

خدا لطف مدام است ، نگاهش را از تو برگیرد نگاهت از زمین خاموش می شود . نه  ! قبول نیست ،

من عقل کوچکم به حواس ششگانه ام محدود می شود می خواهم نگاهش را ببینم.

نمی خواهم بگویند برای موسی بر کوه تجلی کرد و نشد . نمی خواهم !  گوش هایم را میگیرم شاید

 صدای تو را میان این همه هیاهو بشنوم . میان ِ این همه نمی شود و نمی بینی و نمی شنوی ،

ومیان ِ این همه ندای الله اکبر ، که تو را  برای من دست نیافتنی تر می کند .

 خدایا من با علم به سیاهی ام آمده ام . در بی نهایت از تو کم ندارم که تو، خوبی مطلقی

و من بدی مطلق . تو بی نهایتی و جا در دل من نداری ؟ .  من ِ بی نهایت بر روی زمین گنجیده ام .

دل من را از زمین بزرگ تر حساب کن چرا که  این همه بدی را تاب می آورد و نمی شکند . خدایا بیا

و این بی نهایت معکوس را جوابی بده .

چرا سرازیرند این اشک های من . باز هم شستشویم می دهی ؟ می خواهی از بی نهایت بدی دورم

 کنی تا به نگاهم ننشینی  ؟ !

 

+ نوشته شده توسط ریحانه ذوالفقاری در پنجشنبه نهم خرداد 1387 و ساعت |