دانشگاه برای ما بچه دبیرستانی
ها ، جامعه ای کوچک بود که در آن خودمان را محک می زدیم و جامعه مان را ، انفعال
خودمان و ظرفیت جامعه .
شادی هایمان بخش بخش بود و غممان مایه اتحاد :
امتحان نیم ترم را
بیاندازیم هفته بعد ؟
همه یک صدا : بله . این بود
اتحادمان .
البته شادی دسته جمعی هم
داشتیم . آن جا که استاد فیزیک 2 گفت : فرض کنید که این آقا باردار است ! عده ای
آرام و در خفا ، بدون اینکه کسی ببیند و دیگری با صدای بلند خندیدیم .و استاد نمی
دانم چرا بعد از این همه سال تدریس غم پرده دری میان ما سال اولی ها را نمی خورد !
خب خنده همیشه هم خوب نیست ، گاهی تخلیه شرارت است .
من بسیجی بودم و تو در انجمن
اسلامی فعالیت می کردی . و بین ما دعوا بود . خب اگر دعوایمان بر سر ریاست جمهوری
بود ، برویم و یک سال دیگر بیاییم و آشتی کنیم . ولی اگر دعوایمان سر مرام و مسلک و
راه و روش بود ، ما که مسلمانیم و با نسبیت گرایی کاری نداریم . پس ، یا من درست می
گفتم ، یا تو . یا هر کداممان بخشی از حقیقت را می گفتیم . چرا یاد نگرفتیم که دعوا
نکنیم ، دلیل و منطق بیاوریم ؟ جامعه کوچکمان ظرفیت نداشت یا ما منفعل بودیم ؟
من به کلام تلخ تو برمی آشفتم
و تو بر برآشفتگی من صدا بلند می کردی و ...
من در برنامه های تو شرکت نمی
کردم ، مبادا عضو انجمن به حساب آیم و تو در برنامه های من شرکت نمی کردی که مبادا
پرشوریش به حساب بسیج درآید و نمی دانستیم که خدا ، انجمن ما را برای زندگی کردن
بسیج کرده است تا بدانیم کداممان خوب می کنیم و کداممان بد !
تو با استاد الکترونیک تبانی
کردی و 18 شدی و من جان کندم و 13 شدم . فکر کردم با کدام استاد می توانم تبانی کنم
که من 18 بشوم و تو 13 . ولی استادی که هم رنگ من بود ، اهل تبانی نبود ، تازه
واحدش هم یک واحد از الکترونیک کمتر بود .
این تلخی نیست ، بیان خاطرات
است . چرا که می دانم و می دانی برای ارشد بیش از تکیه بر معدل باید خواند و خواند
.
هر چه بود ، گذشت . ما هر
کداممان به جامعه واقعی رسیدیم و این جا هم یا روبروی یکدیگریم یا در کنار هم . ولی
هر کجا که باشیم ، بیا پشت هم باشیم ولی نه با خنجر ! بیا به عنوان یک مسلمان
ایرانی ، خواستار بهروزی ، سعادت ، موفقیت و عاقبت به خیری همدیگر باشیم .
چرا که جامعه بزرگ ما بخشی از یک جهان کوچک است !