تبليغاتX
کیمیای قلم
غر نامه !
موضوع:
دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387

 

دل اگر بهاری نشده باشد هنوز در تاریخ نوشتن می نویسی */*/1386 و کمی که می گذرد یادت می افتد که سال تغییر کرده است و یکی به آن اضافه شده است. شده است 1387 !

 اِ راستی سال نوتون مبارک . سال خوبی داشته باشید سالی پر از موفقیت و سلامتی .

و دعا کنید که دل منم بهاری شود .

 

عذر این همه تاخیر سفری بود به کربلا و نجف !

جایتان خالی یک روز بیشتر کربلا ماندیم و جایتان نه خالی ! که یک شب هم پشت مرز عراق در منطقه صفر مرزی به سر بردیم و نمی دانید ! ، وقتی آدم نمی داند کجا ست ! و به کی باید شکایت کند از بی آ بی و سرما  ، چه حالی به آدم دست می دهد .

ساعت 10 شب که به خاطر وجود تنها یک چراغ روشن ، شب شده بود ، خوابیدیم و من ساعت 12 از لرزیدن خودم بیدار شدم. مرز خودمان و مسئولین خودمان سمت راستمان بودند و مرز عراق بدون مسئول ،  سمت چپمان و ما این وسط . البته برایمان نان خشک و کنسرو ماهی و آب آوردند ولی سرما را که نمی شد درمان کرد .

فکر کنم ساعتی بعد بود که یک نفر در سمت راستم فریاد می زد به داد مردم برسید زن و بچه مان دارند از سرما می میرند . راست می گفت واقعا سرد بود . الان هم که می نویسم سردم می شود !

بعد گروهی هلال احمر آمد و فقط به رییس کاروان ها چادر می داد و برایشان برپا می کرد و از مردم شنیدم که چندین پتو هم برایشان از پشت میله ها پرت کردند !

راستی همان شب که آن جا خوابیدیم مداحی دعای کمیل خواند و خدا را شکر کرد که حالا که یک شب اینجا مانده ایم ، شب جمعه کربلاییم ( شب جمعه ، شب زیارتی مخصوص سید الشهدا است و حرم تا صبح باز است ) .اتفاقا شب جمعه کربلا بودیم ولی حکومت نظامی بود و از ساعت 9 شب به بعد ،  منع رفت و آمد .

درست است که سفر کربلا در سختی صوابی بیش دارد و اجری غیر قابل حساب ،  ولی این سختی باید ذاتی باشد نه از نا هماهنگی مسئولین ما ! و فکر می کنم سکوت در برابر این ناهماهنگی ها جایز نباشد .

این قدر که گفتند با ویزای آزاد به کربلا نروید و در کاروان های شمسا ثبت نام کنید ، ولی ویزا آزادی ها را زود تر از مرز عبور می دادند ، بعد ما را !  راستی اول از همه عراقی ها را  رد می کردند ، که امسال در کربلا و نجف حسابی به ما بی احترامی می کردند و رفتارشان با پارسال از زمین تا آسمان تفاوت داشت . می گفتند شما نیایید ، ما خودمان می توانیم حرم ها را بسازیم ( حالا که ساخته شده ، می گویند ! )

ناهماهنگی در این حد بود که : روزی که می خواستیم به طرف ایران بر گردیم نزدیک 70 اتوبوس پشت مرز عراق رسیدند و آن ها هم تا ساعت 1-2 شب ،  50 تایی رد کردند  ولی بقیه ماندند در بیابانی که نه نوری داشت نه قطره ای آب ، خدا را شکر سرد نبود . ولی متاسفانه همان شب دو نفر مردند که یکی پیرزنی بوده که مریض بوده و دیگری خواهرش که سکته کرده ( خدا رحمتشان کند ) .

کسی نبود که بگوید حداقل تمام اتوبوس ها با هم حرکت نکنند ، و عده ای در کربلا یا نجف بمانند . خدا کند مسئولین حداقل از این قضایا با خبر شوند و برای مسافران بعدی امکاناتی در خور فراهم کنند .

اتفاقی برایم افتاد مثل اتفاق تو فیلم ها :

همان شبی که پشت مرز خوابیدیم ، من و برادر و خواهرم خیلی غر می زدیم ، به رییس کاروان ، به مدیر کل ( که او هم به کربلا آمده بود ) کناریمون .

خواهرم گفت که بزرگتر ها باید چیزی بگویند ، آقایی کنار ما و به طرف ما نشسته بود و معلوم بود که به حرف ما گوش می دهد ، من که خیلی حرص می خوردم ، گفتم : معلوم نیست چطوری انقلاب کردند !

آن آقا  فردایش که ایستاد ، دیدم روی یک پا ایستاده ! فهمیدم اتفاقا خوب هم انقلاب کرده و آن قدر ایستاده تا پایش را گرفتند ، ولی باز هم ایستاده بود و می رفت به زیارت کسی که پا را به او هدیه داده بود .

شرمنده شدم آن هم در هیچ کجا !  هیچ کجایی که اگر حاکمیتی نداشت ، حاکمیت خدا را داشت .

 

 



× نوشته شده توسط ریحانه ذوالفقاری | لینک ثابت |







Copyright 2010 Mohammad Rafiei & kimiayeghalam.blogfa.com