گفت آنقدر دوست دارم کارهای عجیب و غریب بکنم . مثل مرتاض ها ! دوست دارم
کفش هایم جلوی پایم جفت شود ! دوست دارم با نگاه به دیگران حرف دلشان را بشنوم !
دوست دارم روحم را به پرواز درآورم و دور زمین چرخی بزنم !
شنید : عبدی بچه ای را که از بلندی به زمین می افتاد را با اشاره دست نگه داشت
گفت : چه قدرتی ! خوشا به حالش حتما با اجنه ارتباط داشته.
شنید : نه . او فقط بندگی کرده بود . چرا که یک عمر واجباتش را انجام داده بود . یعنی
هر چه خدا گفته را به دیده منت پذیرفته بود . و یک بار او از خدا چیزی خواسته بود .
گفت : خب این که کاری ندارد !
شنید : همین بندگی سخت ترین کار دنیاست . این که خودت را نبینی ، بر منطق خودت
تکیه نکنی ، فقط بگویی چشم آن وقت است که دیگر آنچه را که می خواهی نباید انجام
دهی ، آنچه که خدا می خواهد می شود برنامه کاری تو ! آن وقت است که دیگر دوست
دارم و می خواهم معنی نمی دهد ! فکر می کنی چرا در قرآن آمده ان الله یحب .... و
از دوست داشتنی های خدا گفته است ؟
گفت :خب ، این یعنی خدا فلان خصوصیت را دوست دارد
شنید : همین است دیگر ، یعنی آنچه خدا دوست می دارد،دوست بدار و این یعنی بندگی .
باید ببینی خدا برای تو چه دوست دارد . مرتاض شوی یا چیز دیگر ؟
+ نوشته شده توسط ریحانه ذوالفقاری در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 و ساعت
|
