تبليغاتX
کیمیای قلم

گفت آنقدر دوست دارم کارهای عجیب و غریب بکنم . مثل مرتاض ها ! دوست دارم

کفش هایم جلوی پایم جفت شود ! دوست دارم با نگاه به دیگران حرف دلشان را بشنوم !

دوست دارم روحم را به پرواز درآورم و دور زمین چرخی بزنم !

شنید : عبدی  بچه ای را که از بلندی به زمین می افتاد را با اشاره دست نگه داشت

گفت : چه قدرتی ! خوشا به حالش  حتما با اجنه ارتباط داشته.

شنید : نه . او فقط بندگی کرده بود . چرا که یک عمر واجباتش را انجام داده بود . یعنی

هر چه خدا گفته را به دیده منت پذیرفته بود . و یک بار او از خدا چیزی خواسته بود .

گفت  : خب این که کاری ندارد !

شنید : همین بندگی سخت ترین کار دنیاست . این که خودت را نبینی ، بر منطق خودت

تکیه نکنی ، فقط بگویی چشم آن وقت است که دیگر آنچه را که می خواهی نباید انجام

دهی ، آنچه که خدا می خواهد می شود برنامه کاری تو ! آن وقت است که دیگر دوست

 دارم و می خواهم  معنی نمی دهد !  فکر می کنی چرا در قرآن آمده ان الله یحب .... و

از دوست داشتنی های خدا گفته است ؟

گفت  :خب ، این یعنی خدا فلان خصوصیت را دوست دارد

شنید : همین است دیگر ، یعنی آنچه خدا دوست می دارد،دوست بدار و این یعنی بندگی .

باید ببینی خدا برای تو چه دوست دارد . مرتاض شوی یا چیز دیگر ؟

 

+ نوشته شده توسط ریحانه ذوالفقاری در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 و ساعت |

 

خدایا ! نمی شود ساعت امتحان هایت  را بدانم ؟ ! . من الانه ساعت امتحان را می دانم و شب آخر درس می خوانم ، چه کنم با امتحان تو که زمانش مشخص نیست . می ترسم کارنامه ام را که می گیرم ، نمره قبولی نداشته باشم .

 

 

امتحان

+ نوشته شده توسط ریحانه ذوالفقاری در شنبه دهم آذر 1386 و ساعت |

 

نشسته ای روبروی هزاران فرصت آینده ، در کنار مشاوران و برنامه ریزان .            برای لحظه لحظه بعد از اینت کاری و فکری را طرح ریخته ای . که ناگهان با                اتفاقی تمام کارها به هم می ریزد  . به جداول و مشاوران سر می زنی                           کجای کار اشتباه بوده است  .

 مسئله این است که همه چیز را دخیل کرده ای جز خواست او را ! 

 

+ نوشته شده توسط ریحانه ذوالفقاری در شنبه سوم آذر 1386 و ساعت |