تبليغاتX
کیمیای قلم

 

شرمنده ، همیشه سربار عالمیم ، ابر و باد و مه و خورشید و فلک ...  ، تو هم دوباره

سنگ تمام گذاشته ای  ، کوچکترین کارمان ،  یعنی نفس کشیدنمان که از آب خوردن

هم آسان تر است  را می خری . می خواهیم کاری کرده باشیم ، می گویی خوابتان

هم عبادت است . یک آیه می خوانیم و یک دعای ختم قرآن  . کنار سفره  هم  هزار

هزار نفر را از آتش بیرون می کنی  . به اندازه تمام عمرمان برایمان خوبی رقم

می زنی . پاکمان می کنی و بدرقه مان می کنی برای یک سال دیگر فرصت .

 فرصت برای گشتن به دنبال خود .

 شاید که یادمان بماند و دوباره این در را بزنیم . بدانیم جایی بهتر از اینجا برای

ما نیست . از خانه خودمان هم بهتر است کنار تو ! راستی که چقدر اینجا خوش

می گذرد . به اندازه دنیایی از بقیه دنیا بهتر است . خدایا ! می شود همین جابمانیم ؟

می شود همیشه شیطان در بند باشد تا ما تو را ببینیم؟  

 خدا یا می شود هر شب شب قدر باشد ؟ خدایا می شود ...

 نه ببخشید چه مهمان پر توقعی ! هیچ وقت جواب مهمان نوازیت را نداده ایم .

باز هم شرمنده ! تو می خواستی بهشت را نشانمان دهی تا دنبالش بیاییم .

ما می خواهیم در این تماشای بهشت بمانیم !

 

 

تماشای بهشت

 

 

+ نوشته شده توسط ریحانه ذوالفقاری در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 و ساعت |

 

شيطان وسوسه مي كردش ،‌كاري جز اين نداشت و قسم خورده بود كه هميشه سر راهش باشد چه بخواهد ، چه نخواهد .  وقتي شيطان را نا اميد  می كرد . رو به خدا می گفت :‌ خودِ‌خودم به اختيار خودم آمدم سراغت ،  اقتدارِ روح بلندت قابل تحسين است .

 

 

+ نوشته شده توسط ریحانه ذوالفقاری در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 و ساعت |

 

   خدايا . حالا که قرار است بیایم مهمانی ،

   مي شود تکه های دل مرا بگردی و پيدا کنی و به من بدهی ،

   تا من یکجا برایت بیاورم !

 

یا الله

 

 

+ نوشته شده توسط ریحانه ذوالفقاری در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 و ساعت |

 

راه تاریک ، جاده پر فراز و نشیب ، گردنه های پر خطر ،

خطر سقوط ، مقصد نامعلوم ،

با این ستاره ها می شود راه را پیدا کرد .

دیشب مراسم یادواره 97 شهید در مسجد حضرت مهدی ( عج ) ستارخان بود .

 جایتان خالی ، از شدت نور تا به آخر راه را می شد دید و دوید !

 

یا نور
 
 
+ نوشته شده توسط ریحانه ذوالفقاری در جمعه شانزدهم شهریور 1386 و ساعت |

 

 ثانیه ها می گذرند

و دقیقه ها

      ساعت ها در حرکتند

  و روز ها در تکاپو

 

سال ها در شتابند

   و عمر ما می گذرد مانند ابری در آسمان

  و ما نشسته بر زمین

 نظاره گر گذر ابر فرصتمان

 

این همه ثانیه و دقیقه و ساعت ها

 شده اند به اندازه شتابی

زمان فریبی بیش نیست

 و تقویم سرابی

 

گذر ابر فرصتمان

+ نوشته شده توسط ریحانه ذوالفقاری در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 و ساعت |

 

ما منتظِريم و تو منتظَر

         نام تو مفتوح و نام ما مکسور

                               تو بالا نشين و ما لبريز قصور

رحمي بر اين بندگان بدل !

                       دست به دعا بگذار

که ما در انتظار ِ انتظارت نشسته ايم !

 

 

+ نوشته شده توسط ریحانه ذوالفقاری در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 و ساعت |

 

سر راهش نشسته بود ، گفتند :‌دير مي شود ها ! . گفت : ‌چه فرقي دارد، آخرش كه پايان است . خنديدند و گفتند :‌ مگر شنيده اي كسي به آخر خط  برسد .

 

 

راه
 
 
+ نوشته شده توسط ریحانه ذوالفقاری در دوشنبه پنجم شهریور 1386 و ساعت |
 
دلم امشب نشسته است
دخيل پنجره هاي بسته
تا كه كسي ضمانت كند
پنجره هاي بسته را بگشايد
و در اين دشت آهو بدواند 
 
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا
 
 
+ نوشته شده توسط ریحانه ذوالفقاری در شنبه سوم شهریور 1386 و ساعت |