شرمنده ، همیشه سربار عالمیم ، ابر و باد و مه و خورشید و فلک ... ، تو هم دوباره
سنگ تمام گذاشته ای ، کوچکترین کارمان ، یعنی نفس کشیدنمان که از آب خوردن
هم آسان تر است را می خری . می خواهیم کاری کرده باشیم ، می گویی خوابتان
هم عبادت است . یک آیه می خوانیم و یک دعای ختم قرآن . کنار سفره هم هزار
هزار نفر را از آتش بیرون می کنی . به اندازه تمام عمرمان برایمان خوبی رقم
می زنی . پاکمان می کنی و بدرقه مان می کنی برای یک سال دیگر فرصت .
فرصت برای گشتن به دنبال خود .
شاید که یادمان بماند و دوباره این در را بزنیم . بدانیم جایی بهتر از اینجا برای
ما نیست . از خانه خودمان هم بهتر است کنار تو ! راستی که چقدر اینجا خوش
می گذرد . به اندازه دنیایی از بقیه دنیا بهتر است . خدایا ! می شود همین جابمانیم ؟
می شود همیشه شیطان در بند باشد تا ما تو را ببینیم؟
خدا یا می شود هر شب شب قدر باشد ؟ خدایا می شود ...
نه ببخشید چه مهمان پر توقعی ! هیچ وقت جواب مهمان نوازیت را نداده ایم .
باز هم شرمنده ! تو می خواستی بهشت را نشانمان دهی تا دنبالش بیاییم .
ما می خواهیم در این تماشای بهشت بمانیم !

