دلش گرفته بود ،نه سخني مي گفت نه نگاهشان مي كرد فقط سفينه اش را مي ساخت . به سخره اش گرفتند و مجنونش خواندند . خنديد ، رو به جمع كرد و
گفت : چگونه ابر ها را نمي بينيد .
دلش گرفته بود ،نه سخني مي گفت نه نگاهشان مي كرد فقط سفينه اش را مي ساخت . به سخره اش گرفتند و مجنونش خواندند . خنديد ، رو به جمع كرد و
گفت : چگونه ابر ها را نمي بينيد .

بر
روي دست هاي بلند خداييان
بر بال عرشيان
در التهاب ديده چشم انتظار ها
يك
كاروان ز كوي شهادت رسيده اند
آرام
و بي صدا
در سير همچو روح سبكبال و
تيزپو
بر دست مي روند
بك
كاروان شهيد
همچون نسيم آمده از راه هاي دور
آورده يك پيام از آن سوي دشت ها
تكبير مي كشد
ياران
غيب از سفر عشق آمدند
با
صد هزار حضور ز مقتل رسيده اند
آغوش
ماست جايگه كاروانيان
اي
كاروانيان سفر كرده آمديد !
بر شهر جلوه از قدم خويش داده ايد
سرسبز
چون بهار و فراتر ز بوي خوش
اي زائران كوي حسيني خوش آمديد
در قلب هاي ساكت ما از وصالتان
بر پا شراره ايست
گرمي
وصل مي دهد اين بوي آشنا
راهي به سوي قبله هستي گشوده است
راهي به سوي عرش خداوند ذوالكرم
آن
جا كه فرش راه بود بال عرشيان
آن جا كه محرمند شهيدان راه حق
آواز
پر طنين ملائك سرور عشق
در وصف وصل يار رسد از مناره ها
معروف در سما
مجهول
در زمين
اي جان فداي مقدمتان
اكنون خوش آمديد
بر دوش ما مكان گرفته چو نوري طبق طبق
از
هر طرف نداي حقيقت رسد به گوش
بر دوش ما
بر سينه هاي پر ز
غم و درد و سوز ما
نور وصال يار
جلايي دگر دهد
در
شهر
چشمان منتظر همگي در حريم دل
از اشك چشم
بر سنگفرش راه كنون آب داده اند
نقش
شما
بر جاي جاي سينه مردم كشيده اند
اين
سان ندا كنند
گردان عشق از سفر فاو آمدند
اي دوستان همه
آغوش وا كنيد
هر
چند در سكوت و سبكبار آمدند
اينك شما دوباره رفيقان صدا كنيد
اي
كاروانيان شهادت خوش آمديد
در قلب ماست جاي شما تا كه زنده ايم
در چشم ما سرشك گواهي دهد كه ما
در راه پاك خون شما پا نهاده ايم

شاعر : ابراهيم ذوالفقاري (حجت )
كودكان به نگاهي تو را در مي يابند از لطافت ابر ها ، ولي به ما كه مي رسي با هزار منطق و دليل جلوه مي كني و ما هم با هزاران دليل باز در شكاكيت به ظاهر علمي خويش دست و پا مي زنيم .
بچه ها عقلشان نمي رسد ، كه بپرسند از دليل آمدنشان و دليل رفتنشان .
ولي بزرگتر كه مي شويم به خودمان اجازه مي دهيم بگوييم :خدايا ، شما چرا بدون اجازه ما ،ما را آفريدي ؟
و خدا به ما نمي گويد ، چون تو نبودي . آخر او مهربان است . از نيستي ما سخن
نمي گويد .
خدا جوابي نمي دهد و ما اخم مي كنيم .
خدا مي پرسد : بهتان بد مي گذرد ؟
مي گوييم : بله . مثل طلبكار ها .
خدا برايمان قصه ي آدم و حوا را مي گويد كه قرار نبود به شما بد بگذرد ، امان از اختيارهايتان .
ما شرمنده سر به زير مي اندازيم كه به ما نگويد لياقت اختيار نداشتيد .
ولي خدا مي گويد : ان الله يحب التوابين (همانا خدا بازگشت كنندگان را دوست دارد ، سوره بقره آيه 222 )
خدايا
در آسمان رد نگاهت را ، كبوتران پرواز مي كنند
و ابر ها مي بارند
و من در زمين
چشم بر آسمان
در جست و جوي دست هاي تو
پرسه مي زنم
باران مي بارد
كبوتري روي زمين مي نشيند
و دانه اي برمي چيند
من صدايي مي شنوم
نزديك به قلبم
نور مي بارد
انا جليس من ذكرني *
و من مي ايستم به احترام تو كه نشسته اي
* :من همنشين كسي هستم كه مرا ياد كند.
فرشتگان سر به زير انداخته از خلقت بشر
خدا مي گويد سر به سجده بريد
فرشتگان در سراب بهت
بهت از لياقت بشر براي وام گرفتن نام خداوند
زمان ايستاده تا ...
لبخند نوراني خدا از فرجام كار
فرشتگان را به خاك مي اندازد
حيرت شيطان از
حيوان ترينِ انسان ها و بل هم اضل
خنده ي ملايك از
خدايي ترينشان ، تبارك الله
و انسان مخير بين دو راه بي انتها
وعاقبت در زمين
انتشار خنده ي خداست .
گلي در کنار ديواري چشم عابران را به خود خيره مي ساخت و دل ديوار را هم . خورشيد که به آسمان مي رسيد , ديوار سايه بان گل مي شد و گل دلبر ديوار . خورشيد در امتداد مسيرش تا ميانه ي آسمان مي آمد و گل در جدال با گرماي خورشيد قطره هاي عرق را گريه مي کرد و مي پژمرد .
تا وقتي که خورشيد به راهش ادامه مي داد و گل دوباره نشاطي مي يافت . ديوار پس از چند روزي طاقت از کف داد و خم شد تا گل را سايه باني کند . ناگهان به روي گل آوار شد .
خورشيد از ميانه ي آسمان بانگ برداشت , که اي ديوار تو به اندازه توانايي هايت مسئول هستي نه کمتر نه بيشتر .
ديوار شرمگين صورت در خاک پنهان کرد و گل ديده در خاک .
اين ميکده تا ظهور ساقي دارد
اين دشت به هر فصل اقاقي دارد
تا عصرِ حضورِ عشق , اين دشتِ ولا
يک سيد جان نثار باقي دارد
شاعر: حجت
چه شايسته نشسته اي برجايگاه امامت , سر ما و قدم تو .
اي رهبر آماده , آزاده ايم آزاده ,
دستت که بوسه گاه ملائک است , نشان آمادگي توست .
باشد که ما هم آزاده باشيم .
چه کسي مي تواند صورت زيبايت را ببيند و آن بسم الله الرحمن الرحيم گفتنِ قشنگت را بشنود و بدون اينکه نامت را بداند تو را روحِ خدا نخواند . مي دانستيد عشق او را هم با فطرتمان سرشته اند که روحِ خدا بوده است . عصاره تمام خوبي هاي دوران, از ابتدا تا کنون , که حسرت نديدنِ تمام خوبان را از دلمان برداشت و آراممان کرد .
تو تجلي خدا بودي که بسياري را شهيدِ ديدنت کردي و ما را در حسرت نفس هايِ قدسيت گذاشتي .
فقط خيلي زود رفتي آن قدر که من نتوانستم خود را به پايت بياندازم و بگويم سر ما و قدم تو .
چقدر تو خوب بودي و من نمي دانم کي از ديدن ِ عکس لبخند ِ تو سير مي شوم ؟
بار پروردگارا ! شيعيان ما از زيادي طينت ما آفريده شده اند و به آب ولايت ما سرشته گشته اند .
خداوندا گناهان آن ها را که با اتکا به دوستي ما انجام داده اند بيامرز ,
و امور ايشان را در قيامت به ما واگذار کن .
و به خاطر بزرگداشت ما , آن ها را به خاطر گناهاني که مرتکب شده اند مواخده مفرما ,
و در مقابل دشمنان آنان را عقوبت نکن ,
و اگر کفه ی حسنات و خوبي هاي ايشان سبک باشد با افزودن حسنات ما بر آن , سنگين گردان .
از کتاب قطره اي از درياي فضايل اهل بيت
تاليف : آيه الله علامه سيد احمد منبسط
آقا جان ناسپاسيم و فراموشکار.
ببخشيدمان که اگر به يادمان هستيد و ما نمي فهميم اثر نگاهتان را .
ما را دعا بفرماييد که دعاي فرج بخوانيم .
زمان رحلت تنها يار علي(ع) رسيده است و فاطمه (س) بر اين واقف است و علي هم . که اگر فاطمه اش عروج کند تنهايي نزول مي کند بر دل شکيباي مولاي عشق .
گريه يار دردناک است آن هم چه ياري , کسي که پاره تن پيامبر(ص) است , همو که علي يکي از بندگانش است .
: چرا گريه مي کني شادي دل رسول اکرم ؟
: فکر تنها ماندن تو بعد از رفتن من , اين سينه زخمي را آتش مي زند .
علي سر به گريبان مي برد . دور از چشمان بيمار فاطمه اشکي مي ريزد. سر بلند مي کند , صداي زاري عرش و ملائک مي آيد .
آري رسول خدا هنگام وفاتش فرمود که فاطمه جان به خاطر گريه تو عرش خداوند و فرشتگاني که در آن هستند و آسمان ها و زمين ها و آنچه در آن هاست گريه خواهند کرد .
: فاطمه جان , آرام باش الان است که زمين و زمان از هم بپاشد , اي دليل خلقت فقط از اين معصومان مستجاب الدعوه نخواه که برايت دعا کنند .
منبع : فاطمه الزهرا شادماني دل پامبر
تاليف : احمد رحماني همداني
که مردان سپيد
پا به پايت , نگرانِ حجري سخت ولي پاک تر از آب روان
دورِ دستانِ تواناِي تو مي گرديدند
تو مرا لحظه اي از خاک بلندم کردي
و صدا مي آمد که جوابش بدهيد
او کنون پاي نهاده است در ِ خانه ما
من ولي مات , نگاهم به نگاهت مبهوت
تو مرا در آغوش
هفت دوري که زديم
آب زمزم بر لب , آتشِ عشق تو را آسان کرد
شانه هايم سنگين
مگر اين بار امانت چقدر سنگين است ؟
سعی کردم به خودت ! بگريزم
تو صفايم دادي
و من اکنون چه کنم
با غم دوری تو !
او همين نزديک ها , دلخسته از اعمال ماست
چشم زيبايش به هر صبح و مسا دنبال ماست
پرده رخسارِ ما باشد گناه روز و شب
باز هم ديدارِ رويش کعبه آمال ماست
شاعر : حجت
خورشيد آرام آرام از کنج تنهايي خويش براي کاري که تمام شب انتظارش را کشيده بود , به سمت آسمان آمد . آمد تا تنها اتکاي جهانيان باشد براي نور گرفتن و گرم شدن .
خورشيد به ميانه ی آسمان رسيد . به باورش آمد که در اين عالم جز او کسي لياقت به آسمان رسيدن ندارد . آفتابِ عالمتاب , فراموش کرد که بايد راهِ آمده را برگردد , تا به حال آمده بود , حالا بايد مي رفت .
به خيال خويش می خواست آرامتر از زماني که آمده بود , بر گردد . ولي زمان تند تر مي گذشت . به وضوح مي توانست تکه هايي از ماه را ببيند که آماده تحويل گرفتن آسمان بود .
ديگر زمان رفتن بود . يادش افتاد که هر روز صبح خدا در گوشش مي خواند و من نعمره ننکسه في الخلق افلا يعقلون* . خدا برايش مي خواند که راحت تر از آسمان دل بکند و ضعف نشانه اي باشد براي بازگشت او به جايي که از آن آمده بود .
* : و ما هر کس را که عمر دراز داديم به پيري در خلقتش بکاستيم آيا در اين کار تعقل نمي کنيد .
سوره يس آيه 68