کسي با صدايي بسيار نزديک به گوشم گفت : مرگ تو هم مي تواند شهادت باشد , جوان هاي آن دوره هم مثل تو بودند و جنگ که شد , رفتند جنگيدند و يواشکي توي گوشم خواند : جوگير شدند , جوگيرِ اسلحه و ميدان جنگ و حادثه .
گفتم : پس خيالم راحت باشد , مي گردم و مي گردم و آخرِ سر شهيد.
گشتم و گشتم , ولي نگاهم به مبدا بود .
موقع نماز رسيد و من ديگر نمي توانستم مبدا را ببينم , يعني نمازم شکسته بود ؟ . ولي من که در وطن بودم !
گفت : نه درست مي گويي , نمازت شکسته است , از وطن گذشته اي .
آن قدر گفت و دليل آورد که راضيم کرد , در وطنِ خودم , با خدايِ خودم , نيمه سخن گفتم .
دنبال قرآني گشتم . گفت : شهيد با خدا ملاقات مي کند و صحبت مي گويد و مي شنود , نيازي به قرآن نيست .
به حرفش عمل کردم و جواب حرف هايِ نيمه ام را , از خدا نخواندم و به راهم ادامه دادم .
ديگر نه خورشيدي بود و نه زميني , آسمان سياه سياه بود .
گفتم : چقدر دور شده ايم , برگشتم ديدم , بر پايش چرخيد و گفت : ديگر تنها برو .
با وحشت خواستم سخني بگويم که با خنده اي که بر وحشتم افزود , رفت .
يعني شهيد شده بودم نه , تنها بويي که به مشامم مي رسيد , بوي مرگ بود , انگار مرده بودم .
اشتباه خود را فهميدم , جوان هاي شهيدِ هم سن من , نگشتند , از مبدا دور نشدند , نمازشان کامل بود , و خدا قبل از شهادت هم مخاطبشان قرار مي داد. و اگر هم زماني اين گونه نبودند , از لحظه اي که به مبدا رسيدند, همه ي کارهاي گذشته را ترک گفتند و از مبدا تکان نخوردند .
+ نوشته شده توسط ریحانه ذوالفقاری در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت
|