تبليغاتX
کیمیای قلم

 

 

باد مي گفت زمين

 

و خدا گفت بهشت

 

و درختي سر برآورد از خاک

 

آسمان نوراني و دلم در شک بود

 

منطقم دست به سر

 

ناگهان از پس آتش روييد

 

ميوه سرخ حيات

 

و صدايي آمد و خيالي در جان

 

که دو روزي را ديد

 

تا ابد جاويدان

 

و من اکنون در دشت

 

سر به بالا دارم

 

چهارده پله مرا مي رساند به خدا

  

سایت تخصصی آپلود عکس و تصویر وبلاگهای ایرانی
 
 
 
 
+ نوشته شده توسط ریحانه ذوالفقاری در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 و ساعت |

 

 

گفتم : اينجا کجاست ؟

 

گفت : دنيا

 

گفتم : چه کنم ؟

 

گفت : الدنيا مزرعه الاخره

 

گفتم : هم صحبتي ؟

 

گفت : فاني قريبٌ اجيبٌ دعوۀ  الداعِ إذا دعانِ فليستجيبوا لي

 

و اليومنوا بي لعلهم يرشدون ( آيه 186 بقره )

 

گفتم : چقدر نزديک ؟

 

گفت : و نحن اقربٌ  اليه ِ من حبلِ الوريد ( آيه 16 سوره ق )  

 

گفتم چرا شايد ؟

 

گفت :  بگو اعوذ بالله من اشيطان الرجيم

 

گفتم : چرا به شيطان مهلت دادي ؟

 

گفت : و من يعمل مثقال ذرۀ خيرا يره ( آيه 7 سوره  زلزله )

 

گفتم :  پس بايد بجنگم . ولي من تنهايم .  

 

گفت :قل انما اَعِظکم بواحدۀ ان تقوموا للهِ مثني و فرادي ( آيه 45 سوره سبا )

 

گفتم : بي رهبر , بي امام ؟

 

گفت : بقيتُ اللهِ  خيرٌ لکم ان کنتم مومنين  ( آيه 86 سوره هود )

 

گفتم : پس کي مي آيد ؟  

 

گفت : ان َ موعدهم الصبحُ اليس َ الصبح بقريب ( آيه 81 سوره هود ) .

 

گفتم : به اميد تو . بسم الله الرحمن الرحيم  .

 
 
 
سایت تخصصی آپلود عکس و تصویر وبلاگهای ایرانی
 
 
 
+ نوشته شده توسط ریحانه ذوالفقاری در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 و ساعت |

 

 

خدا آسمان ِ کوير را در شب مي آرايد

                

                  تا فهممان را بنوازد

                      

                              که هرکس خود را براي ما خالص گرداند

                                                

                                                   ما صورتش را پيرايه مي بنديم

 

 

 

من اصلح سيرته اصلح الله علانيته

 

هر کس که سيرتش را نيکو سازد خداوند صورتش را نيکو مي گرداند 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط ریحانه ذوالفقاری در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت |

 

براي اولين بار بود که مي خواست از خياباني گذر کند . يک خيابان با ماشين هايی , عجول که گويي آن خيابان برايشان جهنم است و بايد هر چه سريع تر از آن بگذرند . به سمت خيابان به راه افتاد .

 عابري گفت :  اگر  از آن مکان خط کشي شده بگذري , ايمن تر است .

 گفت : چه فرقی دارد ؟  من وقت ندارم , تا به آن جا برسم , زندگيم دير مي شود !

عابر به سمت خط کشي رفت و او به طرف نزديکترين گذرگاه . ماشيني با سرعت از کنارش رد شد , قلبش فرو ريخت ولي تا به عابر رسيد , سرعتش را کم کرد .

فهميد , قانون خيابان اين است که از هر کجا گفته اند بگذري نه از هر کجا که خواستي .

دريافت عابر اين قانون را مي دانست و حق با او بود .

رو کرد به خدا و گفت : به پاس علم بي پايانت و براي گذر از خيابان هاي زندگي , تمام بکن و نکن هايت , به روي چشم !

 

 

سایت تخصصی آپلود عکس و تصویر وبلاگهای ایرانی
 
 

 

+ نوشته شده توسط ریحانه ذوالفقاری در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 و ساعت |
 
 
سایت تخصصی آپلود عکس و تصویر وبلاگهای ایرانی
 
 
 

ديروز که بسيار دل گرفته بودم و شکايت تنهاييم و شيطنتم را به امامِ زمان گفتم . نگاهم که به ديوار اتاق افتاد .

 

ديدم که با صداي مهربانش کنار قلب سياه من , نجوايِ مهر ميريزد که :

ما در رسيدگي و سرپرستي شما کوتاهي نمي کنيم و ياد شما را از خاطر نمي بريم , که اگر جز اين بود , نابساماني ها و مصيبت ها بر سرتان فرود مي آمد و دشمنان شما را در هم مي شکستند .

 

 ياد آيت الله امجد  افتادم که به جاي مصرعِ  اگر مرا رها کني تو را رها نمي کنم , مي خواند , اگر تو را رها کنم مرا رها نمي کني .

 

که تو کي مرا به حال خود گذاشته ای !  و من چقدر از اينکه از روي تو رو برگردانده ام , خجالت زده ام .

 

تو نه تنها امام ِ زمان ِ من ,  که امام ِ مني .

 

 

 

+ نوشته شده توسط ریحانه ذوالفقاری در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 و ساعت |
 
  
سایت تخصصی آپلود عکس و تصویر وبلاگهای ایرانی

 

 

هميشه به امام زمان مي گويم که تو امام زمان مني , نه که من توانسته ام ماموم تو باشم ,  بلکه در زمانه اي مي زيم که تو حجت خدا در  آن زمانه اي .

پس حتما به من نگاه مي کني و افعالم را زير نظر داري و خطورات ذهنيم را مي شنوي و اگر گرفتاري اي داشته باشم و شکيباييم را در آن از دست بدهم , دل رئوفت کمکم مي کند .

من شرمنده ام از اين ارتباط ِ لطف يک طرفه .

امام ِ زمان ِ من آن قدر شيطان افسار گردنم را مي کشد که نزديک است نفّسّم را بگيرد , براي لحظه اي رها نمي کند , اين بنده خدا را , که ادعاي اخلاص دارد , به سمت قبله سجده مي کنم تا خدا راضي شود , صداي خنده شيطان خلوصم را ميگيرد . با خدا که سخن مي گويم و راه چاره مي جويم , لحظه اي پس از شنيدن , افسارم را مي کشد به ميل شيطاني خودش . خسته ام از خودم و تنها مانده ام با شيطان ِ نفسم .

ايمان دارم که اين نوشته را  در پرونده ي ِ امروزم ميخواني. تقاضا دارم تنهايم نگذاري  و مرا که برده یِ  شيطان شده ام با مهر و محبتت بخري . اگر رهايم کنی  ديگر شيطان رهايم نمی کند .

 

 

+ نوشته شده توسط ریحانه ذوالفقاری در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 و ساعت |
 
 
سایت تخصصی آپلود عکس و تصویر وبلاگهای ایرانی
 
 

 کسي با صدايي بسيار نزديک به گوشم گفت  :  مرگ تو هم مي تواند شهادت باشد  ,  جوان هاي آن دوره هم مثل تو بودند و جنگ که شد ,  رفتند جنگيدند و يواشکي توي گوشم خواند :  جوگير شدند , جوگيرِ اسلحه و  ميدان جنگ و حادثه .

گفتم : پس خيالم راحت باشد , مي گردم و مي گردم و آخرِ سر شهيد.

گشتم و گشتم  , ولي نگاهم به مبدا بود .

موقع نماز رسيد و من ديگر نمي توانستم مبدا را ببينم ,  يعني  نمازم شکسته بود ؟ . ولي من که در وطن بودم !

گفت : نه درست مي گويي ,  نمازت شکسته است , از وطن گذشته اي   .

آن قدر گفت و دليل آورد که راضيم کرد , در وطنِ خودم ,  با خدايِ خودم , نيمه سخن گفتم .

دنبال قرآني گشتم . گفت : شهيد با خدا ملاقات مي کند و صحبت مي گويد و مي شنود , نيازي به قرآن نيست .

به حرفش عمل کردم و  جواب حرف هايِ نيمه ام را ,  از خدا نخواندم و به راهم  ادامه دادم .

ديگر نه خورشيدي بود و نه زميني ,  آسمان سياه سياه بود .  

گفتم  : چقدر دور شده ايم ,  برگشتم ديدم , بر پايش چرخيد و گفت : ديگر تنها برو .

با وحشت خواستم سخني بگويم که با خنده اي که بر وحشتم افزود , رفت .

يعني شهيد شده بودم نه  , تنها بويي که به مشامم مي رسيد , بوي مرگ بود , انگار مرده بودم .

 اشتباه خود را فهميدم , جوان هاي شهيدِ هم سن من , نگشتند , از مبدا دور نشدند , نمازشان کامل بود , و خدا قبل از شهادت هم مخاطبشان قرار مي داد. و اگر هم زماني اين گونه نبودند , از لحظه اي که به مبدا رسيدند, همه ي کارهاي گذشته را ترک گفتند  و از مبدا تکان نخوردند .

 

 

+ نوشته شده توسط ریحانه ذوالفقاری در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت |

 

دوست دارم صدايت را بشنوم , نه اينکه بگويم لايق شنيدنش هستم . نه , تنها چيزي که در اين عالم علت و معلولي ,  بدون علت مي خواهم  , همين است . خواهش دل است ديگر , که  از آغاز ازل سر نسپرده است , به هيچ نظام منطقي .

دوست دارم صدايت را بشنوم , زمانی که  ميگويي يا ملائکتي لقد استحييت من عبدي فليس له غيري . ( اي ملائکه من ,من از  بنده ام شرم کرده ام , چون  او جز من کسي را ندارد . )

آن قدر هيچ تر  مي شوم وقتي اينگونه به حسابم مي آوري .

اي آقاي من هيچ چيز نمي خواهم جز اين هيچي لذت بخش در مقابل محبت  بيکران تو .

 

 

+ نوشته شده توسط ریحانه ذوالفقاری در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت |

 

 

استاد  دانشگاه هنرهاي زيباي دانشگاه تهران ,  در کلاس درس  با اهانت به حجاب که آيه صريح قرآن است  , باعث رنجش يکي از دانشجويان دختر چادري کلاس شد و بعد از شنيدن نظر مخالف با بي شرمي تمام  , به سبک رضا خان  , به اين دختر محجبه اهانت کرد .

 

به همين مناسبت امروز تجمعي مقابل درب  اصلي دانشگاه تهران برقرار بود ودانشجويان مسلمان و آزاده  با شعار هاي هيهات من الذله و مصلحت انديشي تا به کي ؟  ,  مرگ بر مسئول بي کفايت   و تکبير هاي پياپي ,  از اين اتفاق اعلام انزجار کردند .

 

واقعا در کشوري که اقليت هاي مذهبيش در مجلس  نماينده دارند , ظلم به مباني دين رسمي کشور قابل گذشت و عفو نيست

 

 عکس العمل دانشجويان به  حضور رييس دانشکده هنر و پاسخ ايشان ,  بيان کردن  شعار کافي نيست کافي نيست ,  بود

 

ايشان گفتند که اين استاد مدعو بودند و 80 سال داشتند و بلافاصله اخراج شدند .

 

کافي نيست , به اين دليل که محاکمه و دادگاه و زندان  , جاي دشمنان است نه تنها برکناري از کرسي استادي دانشگاه  .

 

قابل توجه است که اين تجمع , بايکوت رسانه هاي خبري را به دنبال داشت .

 
 
سایت تخصصی آپلود عکس و تصویر وبلاگهای ایرانی 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط ریحانه ذوالفقاری در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت |

 

 

نمي دونم شايد جاي اين مطلب الان نباشه , نه ولادت پدر امت اسلاميه نه وفاتش .  ولي زمانه , زمانه ي هتک حرمته , زمانيه که جهل نشانه افتخاره , اونقدري که بشه دادش زد و منتشرش کردو باهاش معروف شد   .

و من به خاطر حق فرزنديم بر خودم لازم ديدم  که بگم :

 

پدر آسماني ما از همان لحظه اول به آسمان ها پر مي كشيد،
  
 اجازه اش داده بودند آسمان دلهايمان را درنوردد
 
و او خود مي دانست كه از ما به خودمان مهربان تر است
  
 و ما هم .
 
  هر كس او را به خود مي پنداشت .
 
 
او با همه بود ولي تنها بود ،
  
حرفهاي  بي كسيمان را به جان مي خريد  .
 
 و جهالتمان آنچنان آزارش مي داد كه گويي ما از اوييم ،
 
  گويي از پدر به ما نزديكتر است ،
 
 دست مهربانش روي قلب هاي ما
 
  وگرماي صداي گيرايش نزديكتر از رگ گردن .
 
  ما خود نمي دانستيم وسعت فهمش را و
 
  مرگ تدريجيش را از بيكران جهلمان،
 
  تا ندا آمد طه ما انزلنا عليك القران لتشقي .
  
 
+ نوشته شده توسط ریحانه ذوالفقاری در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت |

 

 

همانا خوبي ها , بدي ها ار پاک مي کند  .

اگر مي تواني  با مقداري آب گل آلود رنگ دريا را عوض کني ,  اين مطلب را نخوان .

خوب  باش و خوبي کن . دريايي باش , آبي و زلال .

تو درياي مجسم باش , من ضمانت مي کنم , گذران آب هاي متعفن از کنارت , و انعکاسشان بر درياي روحت , رنگ آبي تو را گزندي نمی رساند .

فقط مواج باش که آبِ  مانده , بدبو است ,  و مرداب ,  تکرار است .

موج بزن , فکر کن , ايستا نباش .

تو درياي مواج باش , قبله گاه پرندگان مهاجر خواهي شد .

اي آبي آرام و اي خوب , گزند هيچ تعفن به تو نرسد .

                                                                آمين

 

 

+ نوشته شده توسط ریحانه ذوالفقاری در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 و ساعت |

 

گل هاي رنگارنگ , بهار که مي آيد چشم باز مي کنند و سر به آسمان مي گذارند.

کنار گلي ايستادم صداي  گفتگويش  با  آسمان به گوشم رسيد گل آن چنان مشتاقانه سخن مي گفت که گويي آسمان جوابش مي داد. تا به حال نشنيده بودم آسمان پاسخ بگويد و انديشيدم که من لايق تر از گل براي شنيدن هستم زيرا  آسمان به من نزديک تر بود تا به گل ,

وريشه اي که گل را بسته ي خاک مي کرد, براي من نبود .

پس چرا او صداي آسمان را مي شنيد , اما من نه ؟

هفته اي روبروي گلي نشستم و زندگي کوتاهش را به نظاره نشستم , هر روز گلبرگ هاي بيشتري از خود را به عرضه  گذاشت  و بعد از هفته اي که عمرش به پايان رسيد با شکرگذاري گلبرگ هايش را يکي يکي به خاک سپرد و وقتي که به آخرين گلبرگش رسيد رو به آسمان خنديد و ازريشه اش خداحافظي کرد .  به همين سادگي زندگي کرد و همه عمر شکر گفت , گل بسيار قانع بود , پاک و ساده . با اينکه مي دانست درخت کاج باغچه چندين سال است که برپاست  فقط شگر گفت .

 آري گل شاکر بود .

 

                                          

 

 

+ نوشته شده توسط ریحانه ذوالفقاری در شنبه هشتم اردیبهشت 1386 و ساعت |
 
 

 در کتاب الارشاد شيخ مفيد صفحه 317 ,  از نصير خادم نقل شده است که , امام حسن عسکري (عليه السلام) با غلامان خويش به زبان خودشان سخن مي گفتند , يعني با رومي به زبان رومي و با ترک به زبان خودش .

و در پاسخ به حيرت از اين امر ,  امام فرموده اند : خداي عز و جل حجت خود را در ميان مردم ممتاز مي کند و علم شناسايي هر چيز را به او مي دهد و او زبان ها و نسب ها و پيش آمد ها را مي داند

 

حال ما نيز , با زبان خودمان از پدر اماممان مي خواهيم که دعا بفرمايند خدا باقي مانده  دوران انتظار را بر ما  ببخشايد .

يابن الزهرا پوزش مي طلبم که زبانم زبان جهل است و آلوده گناه !

 

 

+ نوشته شده توسط ریحانه ذوالفقاری در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 و ساعت |

 

 

زمين به خورشيد محتاج است

               دوري زمين از خورشيد

                                   تنها براي زمين زمستا ن مي آورد

 

 

 

+ نوشته شده توسط ریحانه ذوالفقاری در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت |

 

به سويت که مي آيم آن چنان مي خندي !

عذر که مي خواهم آن قدر حاشا مي کني !

از خوبي هايم که مي گويم آن قدر سر تکان مي دهي !

که فراموش مي کنم تو علام الغيوبي

يعني نديده اي آن همه که کرده ام .

ولي تو ستار العيوبي .

مرا از خودم پنهان مي کني که سرافکنده نباشم .

مرا چه مي شود که از پيش تو فرار مي کنم !

 

 

+ نوشته شده توسط ریحانه ذوالفقاری در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت |

 

  

گنجشک باش نه کبوتر !

گنجشک دانه ای بر می چیند و می پرد , بعد از لختی درنگ باز می گردد . او می داند خطر همیشه هست و دانه را باید پیدا کرد که اگر اینجا نباشد جای دیگر .

ولی کبوتر , خطر را فراموش می کند و صبورانه روی خا ک های زمین نوک می ساید و دانه می رباید .

گنجشک می داند که مال زمین نیست هر لحظه می پرد گویی مجبور به برچیدن دانه است . انگار دانه برایش بی اهمیت است , هر لحظه به رخت می کشد که پرواز را فراموش نکرده است .

آری پرواز را فراموش نمی کند , می پرد گنجشک باش نه کبوتر !

کبوتر را شادی برچیدن دانه آن قدر مست می کند که پرواز در آسمان آبی را از یاد می برد و گنجشک را شوق پرواز آن چنان عاشق کرده است که بی پرزدن آرام ندارد

مست باش نه برای دانه , برای پرواز

عاشق باش , عاشق قدرت انتخابت .

                             

  آسمان یا زمین ؟

 

 

 

+ نوشته شده توسط ریحانه ذوالفقاری در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 و ساعت |
سایت تخصصی آپلود عکس و تصویر وبلاگهای ایرانی  
 
 

نگاه ميكندنگاه من، به سبز رنگ چشم بي صداي تو

 

و گوش مي سپارد اين دلم ، به صوت  بي قرار رد پاي تو

 

تو در كمين صبح در زمان زود، براي رفتني سكوت مي كني

 

و من نشسته پيش چشم هاي تو ،

 

طلوع صبحدم!

 

و صبح مي شود و  از پس غبار شب

 

دو چشم كوچكت دوباره باز مي شود

 

چه شبنمي نشانده اي به روي صورتت

 

دوباره چون هميشه موقع نماز مي شود

 

دوباره برگ برگ ريشه دار خاكيت

 

به سوي هفت آسمان آبي خدا

 

براي استغاثه و  رهايي ترانه ساز مي شود

 

و باز دوباره گل شكفته است و

 

چون هميشه پاي بند خاك .

 

ولي نسيم صبح گفته است

 

دعاي غنچه زود  مستجاب مي شود

 

 

سایت تخصصی آپلود عکس و تصویر وبلاگهای ایرانی
 
 
 
+ نوشته شده توسط ریحانه ذوالفقاری در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 و ساعت |
چه كسي مي تواند نگران غربت دل شكستگي در عصر آهن باشد هيچ ديده اي آهني ترك بردارد، حتي به ريزترين مقياس ها؟ ديده اي بالاترين لهيب درد لختي او را آزارد ؟

در اين عصر آهن دل كه به دل مي سايند دل ما را مي شكنند ، آخر آهن به آهن مي زنند   . ترك كه مي خورد دلم مي ايستم اشك مي ريزم رويش، نگاهش مي كنم،تا گرماي اشك و نگاه دلواپسم قدري آرامش كرد ، دوباره به راه مي افتم . راهي كه به دقيقه نمي كشد در عصر آهن  به سال مي گذارنم . چه كنم دوستش دارم دست خودم نيست آن قدر صاف و ساده مانده است در اين دنيايي كه به كوچكترين زمان ها تغيير مي كند ، عاشقش شده ام . نمي توانم تنهايش بگذارم اگر من هم همرنگ تغير بالاجبار زمان و زمين شوم آن قسمت حواسم را كه معطوف عشق به آن كرده ام دست نمي زنم . به خاطرش حاضرم زمان ها در راه باشم . نمي توانم بدوم پروانه اي كه ميبيند بايد به دنبالش راه بيافتد ، نمي فهمد چه زجري كشيده ام تا به اين جا رسيده ام، مي خواهد برگردد ،بر مي گردانمش . گفتم دوستش دارم مثل بچه ها پاك است دلم .

قاصدك كه مي بيند با چشم همراهش مي شود روي دستم است ولي سبك شده است مي فهمم دلش جاي ديگر است . چشم مي گردانم ، گل قاصد را مي گيرم، روي لبانش مي گذارم، هميشه آرزويش تكراري است ، شانه هاي خم شده گل قاصد را كه مي بينم حتم مي كنم اين دفعه ديگر به مقصود نمي رسد ، شگفتا در عصر آهن در چشم به هم زدني بالا مي رود . بالا كه مي رسد صداي قهقهه سبكي قاصدك، مستم مي كند . دلم باز هم به خدا گفته كه دوستش دارد .

نه فقط صداي مستي قاصدك كه باران عشق مستم مي كند دلم دعا كرده است باران ببارد تا تشنه نمانم تا مسير را ادامه دهم . براي من هم مي شكند . مي گويمش ترك كه مي خوري ناله هايت روي سرم مي ريزد سرم سنگين ميشود آرام بگير آن سياهي  را مي بيني ،گفته اند هر انسان بالغي بايد چندين و چند زمان را كه ديد به ان جا رسيده باشد مي ترسم طاقت نياورد زيراسياهي  دورتر از آن است كه بتوان به آن  اميد بست .

مي گويد گفته بودم از ياد برده اي ؟ اين ها را كساني گفته اند كه چندين و چند خزان سپري كرده اند تو بهار ها داشته اي با من . چه جاي مقياس است فصل هاي رنگارنگ تو را با سياهي هاي يكنواخت ايشان؟. به عقل كوته بينشان هم قد نداده زندگي بعد از خزان . خود را براي زيستن به حيوانات قياس كرده اند ولي غافل مانده اند از گياه كوچكي كه مي شكفد در بهار. يعني نديده اند نخواسته اند كه ببيند ، آخر يك كوچه بهار، مسير راه را عوض مي كند گم مي شوند از آنجا كه در ديد دارند .

هر وقت كه برايم حرف مي زند آرام مي شوم ، نمي دانم چه شرابي به كامم مي ريزد كه عطشم را مي كشد، راست مي گويد مثل بچه ها ، هر وقت باران مي آيد رنگي را مي بينم كه تا به حال زيبا تر از آن نديده ام، يادم مي آيد گفته است رنگ زندگي است . هر گاه كه حرف مي زند مي ايستم ،نگاهش مي كنم . براي نگاه كردنش مجبورم سر بلند كنم ،ولي اورا نمي بينم آسمان را مي بينم، نه كه او نباشد ،هست ، ولي آن قدر شكسته است كه رد مي شود نگاهم از دلم .

هر بار كه نگاهي به بالا كرده ام در تمام دانسته هايم شك كرده ام ، آخر جز مسير به روبرو و جز راهي كه آمده ايم مسيري هم به بالا هست . مگر در عصر آهن مسير ديگري هم هست ؟. براي آرامشم سر به زير مي افكنم بعضي اوقات كه پريشان تر شده ام دويده ام. همين مسير كه مي آيم و مي شناسمش بروم، مسير نا شناخته پيشكش . هر گا ه كه  بعد از اين شك طاقت فرسا  به راهم ادامه داده ام ، صداي شكستنش را مي شنوم . از دست من گرفته است ، كوچك شده است ، سبك شده است ، گويي نمي خواهد سربارم باشد . مثل بچه ها حالا تا مدت ها حرف نمي زند و حالا من  تا مدت ها مي دوم ،  شايد به آن سياهي  كه گفته بودم برسم .

ولي باز هربار كه قاصدكي مي بيند فراموش مي كند، مثل بچه ها زود آشتي مي كند 

و دل مي بندد به من كه شايد بار ديگر كه شك كردم ديگر ندوم كه از  بار سنگين تفكر

خالي شوم و قدري بنشينم سر بگذارم به راه آمده و گوش فرا دهم به صداي قدم هاي

گذشته شده از اين مسير كه به كجا رسيده است

+ نوشته شده توسط ریحانه ذوالفقاری در شنبه یکم اردیبهشت 1386 و ساعت |

مرغ مهاجر را سرانجامی جز هجرت نيست . بر ماندنش خرده مگير که هجرت تقدير اوست  .

اول زمانی که چشم گشود , گفتند : قدری درنگ کار حکيمانه ایست . درنگ کرد از کثرت گفته ها .

ولی آرام و قرار نداشت , نگاهش به آسمان بود.  آخر او جز پايی برای گشتن در زمين , بالی داشت که به هيچ کار روی زمين نمی آمد . از نگاه به آسمان , سربلندی آموخت و درنگ را جايز ندانست .

با اين سربلندی راه های ناهموار زمين را درنورديد ,  تا که جايی افتاد و پر باز کرد و خود را در آسمان ديد ولی او سربلند بود , بالا تر ,  بالا تر ,  ..........

آری او مهاجر است . هجرت تقدير اوست ولی پرواز اراده  اوست .

+ نوشته شده توسط ریحانه ذوالفقاری در شنبه یکم اردیبهشت 1386 و ساعت |
سلام

 باشد که مجالی برای دلنوشته های من باشد

فضایی برای دیدن و شنیدن

و راهی برای بیرون آمدن از خلوت دل

+ نوشته شده توسط ریحانه ذوالفقاری در شنبه یکم اردیبهشت 1386 و ساعت |